تبليغاتX
أللّهُمَّ کُن لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ ابنِ الحَسَن ، صَنَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی آبائِه، فِی هَذِِهِ السَّاعة وَ فِی کُلِّ سّاعَة ... وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیناً ... حَتَّی تُسکِنَهُ أرضًکَ طَوعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیهاَ طَویلاً ... بِرَحمَتِکَ یَا أرحَمَ الرَّاحِمین .... التماس دعای مخصوص JavaScript Codes نورٌ علی نور






بگذار تا بگریم ، چون ابر در بهاران ××× کز سنگ ناله خیزد ، روز وداع یاران 

 

 

 

 

بنام خدائی که دل را سراپرده اسرار نهاد ......

 

السلام علیک یا ابا صالح المهدی

 

 میلاد یگانه عالمه غیر معلمه ، حضرت زهرای مرضیه (س) بر تمامی همراهان گرامی مبارک و خجسته باد .

 

 راستش با کسب اجازه از محضر آقای مهربانم (عج) در آغازین دقایق یه بامداد آدینه عشق دیگه ، این آخرین پست این صفحه دل نگاره هام رو تقدیم به محضر مبارک و مقدس آقامون و همه همراهان گرامی مینمایم ... ضمن عرض تبریک این عید متبرک ، به محضر فرزند بزرگوارشون ، مولانا اباصالح المهدی (عج) و تهنیت خدمت همه دوستان بزرگوارم ، و با کسب حلالیت از محضر خوبانی که طی این مدت با این کلبه منور مهدوی همراه بودند ، آخرین نوشته ام رو هم که بازم متعلق به خودم نیست و حکایت حرفای دل یه دل غمدیده و زار و شکسته است ، پیشکش حضور همه همراهان صمیمی مینمایم و امیدوارم این مدت ، با دیده اغماض ، قصور و کوتاهیهای این حقیر رو به بزرگواری خود بر من ببخشند .

این مطلب آخرم رو هم باید ببخشید اگه یخورده طولانیه .

 دیشب که آسمون ستاره بارون بود و ستاره ها هم دست افشان و پایکوبان ، میلاد متبرک انسیه حوراء ، حضرت زهراء (س) رو به جشن نشسته بودن ، این گوشه از عالم خاکی خدای مهربون ، یه نفر که خیلی دلش شکسته بود و شده نقش اول حکایتمون  ، رفت کوبه در خونه خدا رو گرفت و اینچنین زمزمه کرد :

پروردگارا !!!

 امشب به نوعی لیله القدره ... منم که دیگه هیچ امیدی هم تو این دنیا واسم نمونده ، نه اینکه نا امید بوده باشما ! نه  . اما خودت خوب میدونی که ..... دیگه همه چی تموم شد ! منم تموم شدم ! میدونی که ؟؟ اما بازم با همه امیدم اومدم سراغ خودت . مثل همیشه !! یادت میاد ؟ خب حق داری . آخه بین این همه بنده های خوبت معلومه که یادت به ما روسیاها نمیاد .

ولی چرا . من خاطی و عاصی با بقیه فرق داشتم . حتما یادت میاد .

من اون بنده بده بودم که حتی دلت نمیخواست صداشو بشنوی !!

اونوقتی که تو لیله القدر داشتی سرنوشت امسال بنده هاتو مقدر می کردی

و بهشون پاداش میدادی ، آره . دیدی من با بقیه فرق داشتم . من از همون موقع و حتی زودتر ازون با یه امید عجیبی * هر چند با بی لیاقتی * ازت خواسته بودم .

یادت میاد ؟؟ خلاصه داشتی با این آدم خوبا حال می کردی .

یه جایی رسیدی به یکی که خودش هم روش نمیشد سرشو بالا کنه .

تو هم یه نگاه به اون انداختی و به فرشته هات گفتی :

اینو ولش کنین بره دنبال کارش .... دنبال بازیش .... دنبال دنیاش !!

خیلی دلم گرفت . آخه تنها امید من تو بودی . پس واسه چی

این همه با تو حرف زدم .

یعنی جوابش این بود ؟.....

این که منو بفرستی دنبال دنیای خودم ؟

نه . نه خدا . دیگه خسته شدم . دیگه دنیا رو نمیخوام .

خیلی دنیایی شدم . دیگه حالم داره از خودم بهم میخوره .

آخه من دیگه طاقت این دنیا رو ندارم .

 

 مرغ باغ ملکوتم ، نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

 

خدا جونم ! ببین امام رضا ضمانت آهو رو کرد . تو که خدای آقامونی و منم حتی از اون آهو هم کمتر و ....

آخه من به همه گفتم : یه خدایی دارم که نه به من نمی گه .

گفتم یه خدایی دارم که اگه امشب برم پیشش دیگه منو از خودش نمی رونه .

تو همون خدایی دیگه . مگه نه ؟

خودت میدونی . میدونی که خواسته و هدفم چی بود ؟؟ میدونی که دلم میخواست

اون راهی رو برم که زودتر به تو برسم .

اصلا دست من نبود که خدای نکرده اشتباه کرده باشم .

میدونم درست اومدم و درستم یافتم و پیدا کردم .... اما ....

چون کمک خودت بود . خودت خواستی خدایا !!!!

خدایا ! امشب من اورژانسی ام . خیلی وضعم وخیمه . فقط خودت می تونی بیایی و دردمو دوا کنی . فقط خودت هستی که میدونی چه خبره ؟

خدایا ! معبودا ! بارالها !

خیلی بده وقتی آدم احساس می کنه این دنیا واسش خیلی کوچیکه . وقتی احساس می کنه هوا سنگین شده و دیگه نمی تونه نفس بکشه !

خلاصه این دوست دل شکسته ما ، انگار نصفه شب این میلاد منور ، دعوتش کرده باشن خونه اربابش ، با توشه اشک و با دست خالی و با قلبی شکسته و با یه دنیا شرمندگی رفت به آستان کریمانه مادر اهلبیت (علیهم السلام) در حالی که ابرای آسمون چشماش بارونی بارونی بود ، دستاشو بالا برد و سرانگشتای لرزونشو گره زد به دامان پاک مادرمهربونش ، آخه چه جائی امنتر از آغوش باز مهربونترین مادر هستی ، مادری که نمیخواست دل نازک یه مادر دنیائی دیگه رو با دردای دل فرزندش شکسته ببینه ، اخه این خاندان ، اهل کرمند و رافت .

امشب میخواست با این مادر حرف بزنه ، حتی خواسته های مادرش رو هم به این مادر مهربون میخواست بگه .  با خودش میگفت :

این بار سنگینی که بر دوش گرفته ام چیست ؟
چقدر از فاصله می ترسیدم و اکنون گرفتار آنم ؛
چقدراز زمستان می ترسیدم و اکنون در بند آنم ؛
چقدر از دوری می ترسیدم و حالا ....

 باز باران ! باز باران بي صدا
مي چکد در حجم سرد کوچه ها

درست شبیه یه خادمه و کنیز ناچیز که زانو میزنه روبرو ارباب و خانومش ، این شکسته دل حکایت ما هم زانو زده بود ! دامن خانوم رو گرفته بود و با یه دنیا امید میگفت :

یا سیدتی و مولاتی ! خودتون که خبر دارین که .... خودتون که بهتر میدونید .... چرا یهو همه چی اینجوری ... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حقم این نبود !!

 دست نوازش خانوم رو رو سرش حس میکرد ، با هر نوازش ، بغضش می ترکید و بیشتر زار میزد .

میگفت : یا سیدتی ! اصلا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا که اعلم و آگاهه پس چرا اصلا پیش اومد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خانوم (س) با نگاه نافذ مهربونشون فرمودن : إنَّ اللّه بَصیرٌ باالعِباد ، هوَ یعلَمُ ما لا تَعلَمون

گفت : مگه چکار کرده بودم که اینجوری باید بسوزم و اصلا نه انگار باید ذوب بشم ؟؟؟؟ آخه چرا ؟؟؟

خانم (س) فرمودن : هُوَ اللهُ الحَکیم !!

گفت : آخه این جسم ضعیف تاب و توان نداره !!!!!!

خانم (س) فرمودن : اللهُ یَرحَم وَ یَرزقُ مَن یَشاء بغیر حساب

گفت : خانوم جونم ، یا مولاتی ! آخه بریدم ....

خانم (س) فرمودن : الا بذکر الله تطمئن القلوب

گفت : چرا بعد از اینهمه امید ؟؟؟؟؟ مگه خدا امیدواران رو نا امید میکنه ؟؟؟؟

خانم (س) فرمودن : لا یَیأس مِن رحمة الله إلَّا القَومُ الکافِرون

 

گفت : سکوتم از رضایت نیست ..... دلم اهل شکایت نیست

خانم (س) فرمودن : الله اعدل العادلین و احکم الحاکمین

 

گفت : چکار کنم تا عدالت خدا جاری بشه ؟

خانم (س) فرمودن : أفضل العِبادة إنتظار الفَرَج

 

گفت : تا کی تموم میشه ؟

خانم (س) فرمودن : نصرٌ مِنَ الله وَ فَتحٌ قَریب

 

گفت : خانم جونم من منتظرما !!!

خانم (س) فرمودن : منم منتظرم !!! أنا المنتظِر

 

فرمودن : شیعیان ! شما به دست با کفایت « مهدی ما » به خواسته تون خواهید رسید .

 

نماز آيات بخوان
براي دل مهتابي‌ات
اگر که گرفت ...

 

نماز باران بخوان
براي چشمان آسماني‌ات
 اگر که ....

 

این دلشکسته حکایت ما به اینجا که رسید ، یواشکی سرشو بالا گرفت و وقتی لبخند خانم (س) رو دید ، دلش قرص شد . گونه های خیسش که از نم بارون چشماش ترنمی خاص پیدا کرده بود رو واسطه کرد و به خانوم گفت :

 

زلالی اشکای ناقابلم فدای شما ، بِنَفسی أنتم یا اهلبیت النبوة !!

 

گفتم که دل و جان ، نثارت کردم                              آنچه داشتم ، همه را فدايت کردم

گفتا تو که باشي که کني يا نکني ؟                   اين من بودم  ، که بيقرارت کردم .

 

بازم نگاه غمگینشو به جاده آبی انتظار دوخت و منتظر همون تکسوار وادی « عشق » . اینبار این انتظار فرق میکرد ، این انتظارش با غم سنگینی که تو سینه کوچکش حبس شده بود ، گره خورده بود . با خودش نیت کرد که همه وجود حقیرش نذر قدوم گل نرگس باشه ، شاید از قفس تن رهائی پیدا کنه .

 

آخه کی شده نذر و نیت به در خونه این خاندان رد شده باشه ؟؟؟؟

 

رسـالـه‏ای كـه نـوشتـم ، بــه اشـك نــاز فـروشم
نه شد كـه بـر تو فـرستـم ، نه شد كه باز بپوشم
درد هجر بـه یـك سـو ، غـم فـراق بـه یـك سـو
تمام عـمر ،  دو بــارِ گـــران نـشستـه بــه دوشـم
گــلایـه هسـت و لـیـكـن ، نـمـانـده حـال گــلایـه
تو در سئوال بكوش و مبین چنین‏ كـه ‏خموشم
ز پـای گـر چه بیفتم ، وصـــال تـو نـدهـد دسـت
ولی چـه چـاره كــه بـایـد ، تمـام عـمـر بكـوشـم

 

رو به خدا کرد و با همون دل شکسته گفت : الهی ! رِضاً بِرِضاک وَ تَسلیماً لِأمرِک

خدا جونم ! وقتی دیدم که : چقدر زود دیر میشود ! رشته امیدم گسست ؛ وقتی سردی اون نگاه رو حس کردم ، رمق از وجودم رفت . وقتی پشت سرمو نگاه میکنم و میبینم دیگه رد پائی از اون حس سبز نمونده ، وقتی دیگه فهمیدم جائی برای موندنم تو این دنیا نمونده و اصلا هم از اولش جائی نبود ،  الان دیگه فقط آرزوی یه پرواز با احساس سبکبالی دارم تا نهایت اوج به خدا .

 

امشب به جنون كشيده ميلم ، برگرد             اي جاري ندبه در كميلم برگرد

بي تو شب تاريك مرا نوري نيست              برگرد ، ستاره ي سهيلم برگرد

 

افسردگي گرفته دلم از نبودنت

حتي پريده رنگ گلم از نبودنت

بيا كه بي مدد چشم هاي تو

نزديك تر شده اجلم از نبودنت

 اي آنکه در نگاهت ؛ جمعي ز نور داري !        کي از مسير کوچه ؛ قصد عبور داري ؟

 

چشم انتظار ماندم ؛ تا در شبم بتابي               اي آنکه در حجابت ؛ درياي نور داري !

 

من غرق در گناهم ؛ کي ميکني نگاهم !         بر عکس چشمهايم ؛ چشمي صبور داري !!

 

در پایان این داستان ، اون پرنده پر و بال بسته این حکایتمون ، از همه خوبانی که با خوندن این حکایت ،  دلاشون بهونه پرواز پیدا کرد و کویر تشنه گونه هاشون ، با صفای زلال اشک سیراب شد ، التماس دعای فراوان داره ، من مامورم که التماس دعای این پرنده ساده دل شکسته بال رو به همه مخاطبین این صفحه برسونم .

بازم در پایان از همه خوبان همراه که این مدت ، همراهی صمیمانه و گرمشون ، باعث دلگرمی این حقیر بود ، کمال تشکر را دارم و اگه نام نمیبرم ، به این دلیله که خدای نکرده بزرگواری رو از قلم بندازم و باعث شرمندگیم بشه .

با آرزوی حلالیت و التماس دعای خیر

تا ...... بدرود

خدانگهدار

نوشته شده توسط ملتمس دعا | لینک ثابت | موضوع: |