نورٌ علی نور
|
|
بگذار تا بگریم ، چون ابر در بهاران ××× کز سنگ ناله خیزد ، روز وداع یاران
بنام خدائی که دل را سراپرده اسرار نهاد ......
این مطلب آخرم رو هم باید ببخشید اگه یخورده طولانیه . پروردگارا !!! ولی چرا . من خاطی و عاصی با بقیه فرق داشتم . حتما یادت میاد . من اون بنده بده بودم که حتی دلت نمیخواست صداشو بشنوی !! اونوقتی که تو لیله القدر داشتی سرنوشت امسال بنده هاتو مقدر می کردی و بهشون پاداش میدادی ، آره . دیدی من با بقیه فرق داشتم . من از همون موقع و حتی زودتر ازون با یه امید عجیبی * هر چند با بی لیاقتی * ازت خواسته بودم . یادت میاد ؟؟ خلاصه داشتی با این آدم خوبا حال می کردی . یه جایی رسیدی به یکی که خودش هم روش نمیشد سرشو بالا کنه . تو هم یه نگاه به اون انداختی و به فرشته هات گفتی : اینو ولش کنین بره دنبال کارش .... دنبال بازیش .... دنبال دنیاش !! خیلی دلم گرفت . آخه تنها امید من تو بودی . پس واسه چی این همه با تو حرف زدم . یعنی جوابش این بود ؟..... این که منو بفرستی دنبال دنیای خودم ؟ نه . نه خدا . دیگه خسته شدم . دیگه دنیا رو نمیخوام . خیلی دنیایی شدم . دیگه حالم داره از خودم بهم میخوره . آخه من دیگه طاقت این دنیا رو ندارم . چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم خدا جونم ! ببین امام رضا ضمانت آهو رو کرد . تو که خدای آقامونی و منم حتی از اون آهو هم کمتر و .... آخه من به همه گفتم : یه خدایی دارم که نه به من نمی گه . گفتم یه خدایی دارم که اگه امشب برم پیشش دیگه منو از خودش نمی رونه . تو همون خدایی دیگه . مگه نه ؟ خودت میدونی . میدونی که خواسته و هدفم چی بود ؟؟ میدونی که دلم میخواست اون راهی رو برم که زودتر به تو برسم . اصلا دست من نبود که خدای نکرده اشتباه کرده باشم . میدونم درست اومدم و درستم یافتم و پیدا کردم .... اما .... چون کمک خودت بود . خودت خواستی خدایا !!!! خدایا ! امشب من اورژانسی ام . خیلی وضعم وخیمه . فقط خودت می تونی بیایی و دردمو دوا کنی . فقط خودت هستی که میدونی چه خبره ؟ خدایا ! معبودا ! بارالها ! خیلی بده وقتی آدم احساس می کنه این دنیا واسش خیلی کوچیکه . وقتی احساس می کنه هوا سنگین شده و دیگه نمی تونه نفس بکشه ! خلاصه این دوست دل شکسته ما ، انگار نصفه شب این میلاد منور ، دعوتش کرده باشن خونه اربابش ، با توشه اشک و با دست خالی و با قلبی شکسته و با یه دنیا شرمندگی رفت به آستان کریمانه مادر اهلبیت (علیهم السلام) در حالی که ابرای آسمون چشماش بارونی بارونی بود ، دستاشو بالا برد و سرانگشتای لرزونشو گره زد به دامان پاک مادرمهربونش ، آخه چه جائی امنتر از آغوش باز مهربونترین مادر هستی ، مادری که نمیخواست دل نازک یه مادر دنیائی دیگه رو با دردای دل فرزندش شکسته ببینه ، اخه این خاندان ، اهل کرمند و رافت . امشب میخواست با این مادر حرف بزنه ، حتی خواسته های مادرش رو هم به این مادر مهربون میخواست بگه . با خودش میگفت : این بار سنگینی که بر دوش گرفته ام چیست ؟
درست شبیه یه خادمه و کنیز ناچیز که زانو میزنه روبرو ارباب و خانومش ، این شکسته دل حکایت ما هم زانو زده بود ! دامن خانوم رو گرفته بود و با یه دنیا امید میگفت : یا سیدتی و مولاتی ! خودتون که خبر دارین که .... خودتون که بهتر میدونید .... چرا یهو همه چی اینجوری ... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حقم این نبود !! میگفت : یا سیدتی ! اصلا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا که اعلم و آگاهه پس چرا اصلا پیش اومد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خانوم (س) با نگاه نافذ مهربونشون فرمودن : إنَّ اللّه بَصیرٌ باالعِباد ، هوَ یعلَمُ ما لا تَعلَمون گفت : مگه چکار کرده بودم که اینجوری باید بسوزم و اصلا نه انگار باید ذوب بشم ؟؟؟؟ آخه چرا ؟؟؟ خانم (س) فرمودن : هُوَ اللهُ الحَکیم !! گفت : آخه این جسم ضعیف تاب و توان نداره !!!!!! خانم (س) فرمودن : اللهُ یَرحَم وَ یَرزقُ مَن یَشاء بغیر حساب گفت : خانوم جونم ، یا مولاتی ! آخه بریدم .... خانم (س) فرمودن : الا بذکر الله تطمئن القلوب گفت : چرا بعد از اینهمه امید ؟؟؟؟؟ مگه خدا امیدواران رو نا امید میکنه ؟؟؟؟ خانم (س) فرمودن : لا یَیأس مِن رحمة الله إلَّا القَومُ الکافِرون گفت : سکوتم از رضایت نیست ..... دلم اهل شکایت نیست خانم (س) فرمودن : الله اعدل العادلین و احکم الحاکمین گفت : چکار کنم تا عدالت خدا جاری بشه ؟ خانم (س) فرمودن : أفضل العِبادة إنتظار الفَرَج گفت : تا کی تموم میشه ؟ خانم (س) فرمودن : نصرٌ مِنَ الله وَ فَتحٌ قَریب گفت : خانم جونم من منتظرما !!! خانم (س) فرمودن : منم منتظرم !!! أنا المنتظِر فرمودن : شیعیان ! شما به دست با کفایت « مهدی ما » به خواسته تون خواهید رسید . نماز آيات بخوان نماز باران بخوان این دلشکسته حکایت ما به اینجا که رسید ، یواشکی سرشو بالا گرفت و وقتی لبخند خانم (س) رو دید ، دلش قرص شد . گونه های خیسش که از نم بارون چشماش ترنمی خاص پیدا کرده بود رو واسطه کرد و به خانوم گفت : زلالی اشکای ناقابلم فدای شما ، بِنَفسی أنتم یا اهلبیت النبوة !! گفتم که دل و جان ، نثارت کردم آنچه داشتم ، همه را فدايت کردم گفتا تو که باشي که کني يا نکني ؟ اين من بودم ، که بيقرارت کردم . بازم نگاه غمگینشو به جاده آبی انتظار دوخت و منتظر همون تکسوار وادی « عشق » . اینبار این انتظار فرق میکرد ، این انتظارش با غم سنگینی که تو سینه کوچکش حبس شده بود ، گره خورده بود . با خودش نیت کرد که همه وجود حقیرش نذر قدوم گل نرگس باشه ، شاید از قفس تن رهائی پیدا کنه . آخه کی شده نذر و نیت به در خونه این خاندان رد شده باشه ؟؟؟؟ رسـالـهای كـه نـوشتـم ، بــه اشـك نــاز فـروشم رو به خدا کرد و با همون دل شکسته گفت : الهی ! رِضاً بِرِضاک وَ تَسلیماً لِأمرِک خدا جونم ! وقتی دیدم که : چقدر زود دیر میشود ! رشته امیدم گسست ؛ وقتی سردی اون نگاه رو حس کردم ، رمق از وجودم رفت . وقتی پشت سرمو نگاه میکنم و میبینم دیگه رد پائی از اون حس سبز نمونده ، وقتی دیگه فهمیدم جائی برای موندنم تو این دنیا نمونده و اصلا هم از اولش جائی نبود ، الان دیگه فقط آرزوی یه پرواز با احساس سبکبالی دارم تا نهایت اوج به خدا . امشب به جنون كشيده ميلم ، برگرد اي جاري ندبه در كميلم برگرد بي تو شب تاريك مرا نوري نيست برگرد ، ستاره ي سهيلم برگرد افسردگي گرفته دلم از نبودنت حتي پريده رنگ گلم از نبودنت بيا كه بي مدد چشم هاي تو نزديك تر شده اجلم از نبودنت چشم انتظار ماندم ؛ تا در شبم بتابي اي آنکه در حجابت ؛ درياي نور داري ! من غرق در گناهم ؛ کي ميکني نگاهم ! بر عکس چشمهايم ؛ چشمي صبور داري !! در پایان این داستان ، اون پرنده پر و بال بسته این حکایتمون ، از همه خوبانی که با خوندن این حکایت ، دلاشون بهونه پرواز پیدا کرد و کویر تشنه گونه هاشون ، با صفای زلال اشک سیراب شد ، التماس دعای فراوان داره ، من مامورم که التماس دعای این پرنده ساده دل شکسته بال رو به همه مخاطبین این صفحه برسونم . بازم در پایان از همه خوبان همراه که این مدت ، همراهی صمیمانه و گرمشون ، باعث دلگرمی این حقیر بود ، کمال تشکر را دارم و اگه نام نمیبرم ، به این دلیله که خدای نکرده بزرگواری رو از قلم بندازم و باعث شرمندگیم بشه . با آرزوی حلالیت و التماس دعای خیر تا ...... بدرود خدانگهدار
نوشته شده توسط ملتمس دعا | لینک ثابت | موضوع: |
|
|